قصد مسافرت با هواپیما دارم.دوستان لطفا حلالم کنید

پرواز را بخاطر بسپار-ایمان رفتنیست
شعری از مهرنوش بسیار عزیز.حتما بخونیدش!چون شرح دل ماست تکه ای ازان را عینا نقل کردم!
کاش می شد که "او" بگذارد
تا دمی بنشینم
تا در آغوش بگیرم او را
تا تن تبدارم
لحظه ای واماند
باز تنها ماند
وبداند دیگر
هیچ کس نیست که اورا به تپش وادارد
به نیمه های تو که میرسم
دست از تقلا بر میدارم
غرق میشوم
ونمیخواهم چیزی از من،از من درون تو، باز آید !!
من هم مدتهاست به دنبال "اسمی" برای این نماد خودم هستم که کوتاه و بیان کننده اوج احساس شیرین عاشقیم باشد.اگر چیزی به ذهنتان رسید به من پیشنهاد کنید!
سپاس
بعضي از عرفا اصلا غير عشاق را انسان نمي دانند. مايه اصلي و جوهر انسان همين عشق است.
حال تو خود بخوان حدیث مفصل ازین مجمل!
از شادی
از تو
تو اما بی نیاز از من خرامان راه میسپاری در کرانه هزار چاک آواره زمین من
ای خورشید!
لطفا حرف سكسياثي يا حرف سياثكسي نزنيد وگرنه ما بزور شما را به بهشت ميفرستيم !
با سپاس فراوان : جمعي از برادران جديد دلسوز شما
میدوم در خود
تا طلیعه
تا نور
تا سپیده
من،مال من،عشق من و.... شاید طبق عادت همه چیز را به "من" نسبت میدهیم!
ولی میخواهم بگویم : تو،.....من تو،.....همه چیز مال تو.....فقط تو.....!
یکی از کتابهایی که خواندم در سن 6 سالگی در مورد انقلاب کبیر فرانسه بود.این جمله کتاب را هرگز فراموش نمیکنم:انقلاب فرانسه فرزندان خود را خورد.... باتصورات کودکانه خود در عالم خیال فکر میکردم:چه وحشتناک است که پدر یا مادرم مرا بخورند!وهی میترسیدم!
برزگتر که شدم دیدم این چرخه در همه انقلابهای جهان هست:نوانقلابیون،نسل قبل از خود را ازمیان برمیدارند تا تفکراتشان مخالفی نداشته باشد!اگرشما هم به چرخه تاریخ معتقدید،حوادث بعدی را خود پیش بینی کنید!
تشکر از خواننده هر روزه بلاگم جناب آلو (سیب زمینی)! امیدوارم بزودی شوما هم بلاگی بزنی و من بیام اونجا برات برقصم ،نه، ببخشید،کامنت بذارم!
همگی با هم شاد زی
استیون وینبرگ
اگر به شما بگویند بین نجات درخت یا نجات میوه هایش کدام را انتخاب میکنید چه میگویید؟بسیار منطقی به نظر میرسد که درخت را که اصل زندگیست نجات دهیم.
وقتی موضوع به انسانها میرسد کار دشوار میشود: بین نجات مادر یا بچه کدام را انتخاب میکنید؟من اگر فقط یک انتخاب داشته باشم،مادر را نجات میدهم .حتی اگر بعد توسط همان مادر مواخذه شوم که چرا عزیزش را نجات نداده ام!!
پایان
اول به سراغ یهودیها رفتند
من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم .
پس از آن به لهستانیها حمله بردند
من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم .
آنگاه به لیبرالها فشار آوردند
من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم
سپس نوبت به کمونیستها رسید
کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم .
سرانجام به سراغ من آمدند
هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.
استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد ميزنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند ميکنند و سر هم داد ميکشند؟
شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست ميدهيم
استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست ميدهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد ميزنيم؟ آيا نميتوان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد ميزنيم؟
شاگردان هر کدام جوابهايى دادند امّا پاسخهاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلبهايشان از يکديگر فاصله ميگيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى ميافتد؟ آنها سر هم داد نميزنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت ميکنند. چرا؟ چون قلبهايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلبهاشان بسيار کم است
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى ميافتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نميزنند و فقط در گوش هم نجوا ميکنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر ميشود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بينياز ميشوند و فقط به يکديگر نگاه ميکنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصلهاى بين قلبهاى آنها باقى نمانده باشد!!!
خشمگین شو،خاموشی نور را
و بر متاب سلطه شب را!
امروز 14 مرداد روز مشروطه است.یادش بخیر که در تاریخ 28تیر1387 بانوعلیا حضرت سحرالدوله شهیدی فرمان مشروطه ممنوعه سحری را صادر فرمودند:
http://www.mamosaferat.blogfa.com/post-59.aspx
خنده هاتان را که از لب ها ربود؟!
مهر هرگز اینچنین غمگین نتافت
ماه هرگز اینچنین تنها نبود ...
افسردگی نتیجه مستقیم ناکامی انسان است.دلیل این نرسیدنش هرچه که باشد فرقی نیست:چه هدف خیلی بزرگ و دور از دسترس،چه تلاش و نیرو و توان کم، وچه مصالح متضاد با آرزوها!
شاید اگر که آرزویی نه،ناکامی هم نه!!