تبليغاتX
This Weblog Hack By Kami Lord
اگه میخوای وبلاگ رو بهت پس بدم به این آدرس ایمیل بده : im_khoda@yahoo.com
 

قصد مسافرت با هواپیما دارم.دوستان لطفا حلالم کنید

پرواز را بخاطر بسپار-ایمان رفتنیست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 8:3  توسط Kami Lord  | 

شعری از مهرنوش بسیار عزیز.حتما بخونیدش!چون شرح دل ماست تکه ای ازان را عینا نقل کردم!


کاش می شد که "او" بگذارد

تا دمی بنشینم

تا در آغوش بگیرم او را

تا تن تبدارم

لحظه ای واماند

باز تنها ماند

وبداند دیگر

هیچ کس نیست که اورا به تپش وادارد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 19:33  توسط Kami Lord  | 

وقتی که میدانی حتما چیزی را یا کسی را از دست میدهی،انگار حرص و ولع بیشتری برای بودن با آن داری!میخواهی هر لحظه ات را با آن سپری کنی!عجیب است ولی آیا آن چیز یا ان کس هم ولعی یا اشتهایی برای تو دارد؟اگر این حرف را بپذیریم، پاسخ مثبت است:همچنان که تشنه در جستجوی آب است،آب هم بیتاب جستن تشنه است!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 9:47  توسط Kami Lord  | 

چه بسیار باشرفتر است آن فاحشه ای که تن میفروشد،اما به زور تنی را غصب نمیکند
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 8:36  توسط Kami Lord  | 

در تو شنا میکنم

به نیمه های تو که میرسم

                  دست از تقلا بر میدارم

غرق میشوم

                                            ونمیخواهم چیزی از من،از من درون تو، باز آید !!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 8:45  توسط Kami Lord  | 

 اگرچه آیدا نمادی بود برای عشق شاملو ولی هر شاعر و نویسنده ای یک آیدایی برای خودش دارد.همه ما داریم!

 من هم مدتهاست به دنبال "اسمی" برای این نماد خودم هستم که کوتاه و بیان کننده اوج احساس شیرین عاشقیم باشد.اگر چیزی به ذهنتان رسید به من پیشنهاد کنید!

سپاس

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 7:52  توسط Kami Lord  | 

دلم برای نگار نوجوان تنگ شده .رفیقی بود در نوع خودش !اولین کسی که در اولین بلاگ من کامنت گذاشت! هیچ وقت نقاشی سر در بلاگش را فراموش نمیکنم که گویا کسی بنام هدا حدادی برایش کشیده بود و این شعر که:هرچه شد گیسوی تو انبوهتر-میشود اندوه من اندوهتر!بعدها گویی این اندوهش واقعا ابوه شد.رفت گرگان و ناپدید شد.لطفا اگر کسی خبری از او دارد بدهد و دلی را از نگرانی بدر آرد! 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 6:37  توسط Kami Lord  | 

هنگامی که شروع به صحبت میکنیم دو اتفاق می افتد:یکی بیان جملات گفته/شنیده شده قبلی با اندکی تغییرات،و دیگری خلق جملات جدید.من این حالت دوم را بسیار دوست دارم.به من حس یک نقاش را میدهد که به تابلوی زیبایی که خودش کشیده نگاه میکند!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 8:49  توسط Kami Lord  | 

وقتی من از عشق مینوشتم بعضی،همه جور مرا مورد عتاب و خطاب قرار میدادند.امروز در بیانات استاد بزرگ اخلاق،آیت الله امجد به یک جمله رسیدم ،که نشان میدهد راه انتخابی من اشتباه نیست:

بعضي از عرفا اصلا غير عشاق را انسان نمي دانند. مايه اصلي و جوهر انسان همين عشق است.

حال تو خود بخوان حدیث مفصل ازین مجمل!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 9:21  توسط Kami Lord  | 

پرمیشوم از نور

                             از شادی

از تو

تو اما بی نیاز از من خرامان راه میسپاری در کرانه هزار چاک آواره زمین من

ای خورشید!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 8:19  توسط Kami Lord  | 

 

لطفا حرف سكسياثي  يا حرف سياثكسي نزنيد وگرنه ما بزور شما را به بهشت ميفرستيم !

با سپاس فراوان : جمعي از برادران جديد دلسوز شما

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 8:44  توسط Kami Lord  | 

 

میدوم در خود

                           تا طلیعه

 تا نور

                                                 تا سپیده

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 23:42  توسط Kami Lord  | 

 

من،مال من،عشق من و.... شاید طبق عادت همه چیز را به "من" نسبت میدهیم!

ولی میخواهم بگویم : تو،.....من تو،.....همه چیز مال تو.....فقط تو.....!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 23:49  توسط Kami Lord  | 

کودکیم سرشار بود از کتاب.شاید چون تلویزیون و اینترنت و ..... نبود.هیچ کتابی از کتابخانه پدرم از دست من در امان نبود،حتی کتابهای مربوط به تولید مثل!کتاب خواندن را قبل از حرف زدن یاد گرفتم.هنوز هم قدیمی های فامیل باخنده میگویند : تو میگفتی امروز 2تا کتاب "خوردم" !!!

یکی از کتابهایی که خواندم در سن 6 سالگی در مورد انقلاب کبیر فرانسه بود.این جمله کتاب را هرگز فراموش نمیکنم:انقلاب فرانسه فرزندان خود را خورد....   باتصورات کودکانه خود در عالم خیال فکر میکردم:چه وحشتناک است که پدر یا مادرم مرا بخورند!وهی میترسیدم!

برزگتر که شدم دیدم این چرخه در همه انقلابهای جهان هست:نوانقلابیون،نسل قبل از خود را ازمیان برمیدارند تا تفکراتشان مخالفی نداشته باشد!اگرشما هم به چرخه تاریخ معتقدید،حوادث بعدی را خود پیش بینی کنید!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 17:50  توسط Kami Lord  | 

من لم یشکر المخلوق لم شکر الخالق

تشکر از خواننده هر روزه بلاگم جناب آلو (سیب زمینی)! امیدوارم بزودی شوما هم بلاگی بزنی و من بیام اونجا برات برقصم ،نه، ببخشید،کامنت بذارم!

همگی با هم شاد زی

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 19:38  توسط Kami Lord  | 

با دین، یا بدون دین، [همواره] انسان‌های خوبی هستند که کارهای خوبی انجام می‌دهند، و [همواره] انسان‌های شروری هستند که کارهای شیطانی انجام می‌دهند. اما برای این که انسان‌های خوب، کارهای شیطانی انجام بدهند، باید که دین و آیینی اتخاذ کنند. [تا آن کار بد را برایشان توجیه بکند]

 استیون وینبرگ

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 1:30  توسط Kami Lord  | 

اگر به شما بگویند بین نجات درخت یا نجات میوه هایش کدام را انتخاب میکنید چه میگویید؟بسیار منطقی به نظر میرسد که درخت را که اصل زندگیست نجات دهیم.

وقتی موضوع به انسانها میرسد کار دشوار میشود: بین نجات مادر یا بچه کدام را انتخاب میکنید؟من اگر فقط یک انتخاب داشته باشم،مادر را نجات میدهم .حتی اگر بعد توسط همان مادر مواخذه شوم که چرا عزیزش را نجات نداده ام!!

         

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 17:51  توسط Kami Lord  | 

پایان

 

اول به سراغ یهودی‌ها رفتند

من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم .

پس از آن به لهستانی‌ها حمله بردند

من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم .

آن‌گاه به لیبرال‌ها فشار آوردند

من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم

سپس نوبت به کمونیست‌ها رسید

کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم .

سرانجام به سراغ من آمدند

هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 9:49  توسط Kami Lord  | 

 

استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟
شاگردان فکرى کردند و يکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم
استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟
شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد. آن‌ها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آن‌ها بايد صدايشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي‌شود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر نگاه مي‌کنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 8:54  توسط Kami Lord  | 

 

خشمگین شو،خاموشی نور را 

و بر متاب سلطه شب را!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 18:41  توسط Kami Lord  | 

هرچیزی ممکن است.اینجا سرزمین احتمالات است.به تخیل خود ادامه دهید!
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 12:57  توسط Kami Lord  | 

 

امروز 14 مرداد روز مشروطه است.یادش بخیر که در تاریخ 28تیر1387 بانوعلیا حضرت سحرالدوله شهیدی فرمان مشروطه ممنوعه سحری را صادر فرمودند:

http://www.mamosaferat.blogfa.com/post-59.aspx


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 7:5  توسط Kami Lord  | 

ای همه گل های از سرما کبود!

خنده هاتان را که از لب ها ربود؟!

مهر هرگز اینچنین غمگین نتافت

ماه هرگز اینچنین تنها نبود ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 16:57  توسط Kami Lord  | 

سالها میگذرد و من گذرشان را حس نمیکنم! نه در قاب آیینه ها نه در بزرگ شدن کودکان اطرافم و نه در مرگ عزیزانم!شاید هم میبینم ولی نمیخواهم باور کنم.تا روزی که نوبت کاشتن خودم شود در خاکی بارور.راستی یادتان باشد که دیوارهایش را سیمان نکنید تا بتوانم ریشه بزنم وبیرون بیایم و لطفا،چاله ام را بزرگ بکنید از جای تنگ خوشم نمیاید!
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 8:50  توسط Kami Lord  | 

من قبول ندارم که:"غم با من زاده شده....منو رها نمیکنه"

افسردگی نتیجه مستقیم ناکامی انسان است.دلیل این نرسیدنش هرچه که باشد فرقی نیست:چه هدف خیلی بزرگ و دور از دسترس،چه تلاش و نیرو و توان کم، وچه مصالح متضاد با آرزوها!

شاید اگر که آرزویی نه،ناکامی هم نه!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 12:10  توسط Kami Lord  |